بلاگ بلاگ
بلاگ بلاگ
خبرخوان »

خبر با برچسب سربازی



هنوز از نویسنده شدنم متعجب هستم

هنوز از نویسنده شدنم متعجب هستم


ایران(ایبنا)_چارلز مک ترجمه بهار سرلک:آن است که را به و مرغوبیت دلیلی خو به سبک متمایز او شده است. ها، بی ها، های و از هم شده های های او را می دهند. با اثر این نویس- رقص - حدس مان این است که های این او را نیز می شناسیم. اما این معرفی تلاشی نمی کند. جشن رونمایی برگزار نمی کند و به حاضر است کند. نیازی هم ندارد. یک پولیتزر، یک حلقه منتقدان ملی و طرفداران بی شماری که نویسندگانی اما و نیک را می دهند. جان و از است و بود این خوب است. اما - یا طور که یک بار او را بود- و فقط خلق او ٥١ سال را در و به از اش می آید. نمی کند چون از حسی که روز بعد از به او می نمی آید. بود: به در بالای ام می روم تا کار روزانه ام را کنم. و موقع است که صدایم را می شنوم که از می گویم و حرف های بی معنی می زنم، در آن روز نمی کار کنم. همیشه ام به می کنید ٨٣ پیش را می که ترجیح می دهی هیچ کس، هیچ کس آن ها را نخواند. پس چه شده که او مقابل دستگاه ضبط صدا نشسته است؟ می خندد و می گوید: نمی دانم. چون پیر شده ام و سلطه گری برایم تر شده است. که ٧٥ است ١٠ سال را، در واقع از که همسرش از دنیا رفت و فرزندانش را ترک کردند، در رولاند پارک پر دار و درخت است. تمیزی اش، مهمان را نگران می کند. اش آنقدر و پاکیزه است که می با را کرد و پشت میز او روی می با عمل ندارد. را پیش پشت پیش با قلم می و او را می کند آن را می کند. پیش را می متن را چاپ و سپس با قلم می کند و این را با می و ضبط می کند. می شود که او آن را سبک نمی اما گفت بی این سبک به اوست: و به های پیش پاافتاده. که های و بی می قصد شود و هم از کمی است. جزو و از و آن تا ١١ را در کرد. این می گوید: ام را به به می نه چیز را. ٧ ام را به می که های در است چه گرفتم. در این سن بود که آه، است یک روز و در سن بود که نمی به خدا باشم. می زند: به ٧ ام ام. و بین ام. در را از خود جدا نمی مثل را و بود اما حتی در هم به که شود شان از مارنر: و بود و می نمی مثل بنویسد. ١٤ شد و در نمی سبز و های را خواند. با این بر او شد. آن را به می آورد: آن ها می چیدم. می برگ های به بود که را روی چوب می بست. این چوب ها و ها و چند نوجوان. حرف می زدند. یک و کمال بود. هر شب که به می رفتم تا آرنج هایم را شیره های پوشانده بود. بود که متوجه شدم آدم که شان می نوشت آدم های روستایی به آدم که من با می چیدم. مات و مبهوت مانده بودم. من را می نویسد، آدم که من می شناسم و متنش شکسپیری نیست. او آن را که در دنیای می گذرد و می بیند، می نویسد. بعدها حتی موقعیتی پیش آمد که با او آشنا شوم. به بود. صحبت می کرد یک جور حیرتی در نگاهش بود هر که نگاه می کرد او را به شگفتی وامی داشت. برخلاف که در خواند، به دوک رفت و از فارغ التحصیل شد. اما او ای خاص به یا این کشور نداشت و فقط قصد از پدر و مادرش بدهد. او می گوید: اگر می توانستم در فضا تحصیل کنم این کار را می کردم. این ها در اوج جنگ سرد روی داد و که جذاب بود، این بود که رییس دانشکده مامور شخصی اف بی آی که همه جا او را دنبال می کرد. به می آورد: هم شوم. معلم های دبیرستانم بودند، بعد هم در دوک استاد داشتم، بعد رینولدز پرایس به ما درس می داد که در این تدریس می کرد. تک تک این استادها می گفتند تو خوب می شوی و من هم می خب، می خواهم هنرمند شوم اصلا چنین قصدی نداشتم. صادقانه بگویم حتی این هم گاهی فکر می کنم است چه کاره شوم؟ به برنامه ریزی شده نبود. سال ١٩٦٧ از مونترال به این شهر نقل کرد چون بیمارستانی در این شهر به همسرش، تقی مدرسی، و روانشناس ایرانی، پیشنهاد کار داده بود. از این نفرت داشت. نمی اگر نمی کردیم کجا بودم. این شهر خوش قلب، صمیمی و هستند. ام طعنه آمیز به نظر بیاید اما است. تقربیا تمامی در این شهر روی می و تا به امروز به یوکناپاتافا تبدیل شده است. که او روایت می کند-شهری واقعی و خیالی- شباهت آنچنانی با ای که در آن می ندارد. که در های اقامت از متوسط یا حتی کارگر هستند؛ با خیابان های شلوغ و های که در های آن دفاتر اداره ها هم به عنوان مطب دکتر و هم بیمه کارکرد و که مردمش کمی تر از شهرهای هستند. می گوید: عامدانه نگرفته ام که از این پس فقط بنویسم. از به تنبلی چون در که می تر است. از آن به تحسین من از این شهر گردد. از ثبات و ماهیتش خوشم می آید. اگر در سوپرمارکت و مکالمه دو زن را بشنوم، یک جورهایی حرف های شان را در ذهنم یادداشت می کنم. این نوع روش حرف زدن به یادماندنی گویش بالتیموری. (در واپسین او، که به لهجه این عادت نکرده است فکر می کند نام سر جو است تا می شود اسم او سرجیو است.) در رقص از مسیر همیشگی اش منحرف نشده است. این گلچینی از استعاره ها و موقعیت است که باب آشنایی با را باز است. اکثر رویدادهای در روی می دهد شخصیتِ محوری آن، اهل این شهر نیست. مادری سختگیر و و برادرانی بیگانه با یکدیگر های شام در رستوران دلتنگی ؛ ازدواجی که ناشی از سوءتفاهم است آداب نفس کشیدن و از همه مهم تر، واکاوی کنجکاوانه معنای عضوی از یک بودن. از ها، سریالی تلویزیونی به نام Space Junk را تماشا می که به نوعی داستانش نماد خود فیلم چند آدم فضایی است که با این فرض که زمینی ها با مرتبط هستند، را می دزدند و بعد فکر می چرا این طور رفتار اند. می گوید: هر که کتابی را می فکر می کنم این فرق خواهد و بعد می بینم نه. دوست دارم جدید و اما جاه طلبی آن را ندارم که کاملا خودم را تغییر دهم. اگر سعی کنم به تاروپودهای مشترک فکر به گمانم عمیقا به تاب مند هستم. به نظرم حتی آن دسته از ما که صرفه جویی نمی کنیم. سخت می را یکی پس از از سر گذراند و بگوییم مناسبی بیدار شدن در روز بعد داریم. این کار را با زنده دلی می کنند، شوکه می شوم. راهی که می تاب را نشان دهی این است که در کنار ات باشی. می دوستت را ترک کنی اما ترک برادر سخت است. چقدر و برادرها با هم وقت می گذرانند و در این چه می گذرد؟ همه اینها من را از خود بیخود می کند. در فکر بازنشستگی نیست. می گوید: تنها اتفاقی که می افتد این است که بعد از کتاب، شش ماه استراحت کنم و کم کم دیوانه می شوم. من تفریحی ندارم، باغبانی نمی از مسافرت هم بدم می آید. عزم و اراده مثل الهام نیست، احساسی است که می بهتر است این کار را دهی. هدایت ضمن را می اعتیادآور است. مکث می کند و در ادامه می گوید: اگر به این موضوع فکر می دانی امرار معاش از این راه عجیب است. The New York Times منبع: اعتماد
تاریخ باز نشر :
زمان : حدود 1 روز پیش
بازنشر شده توسط : - blogblog
لینک ثابت خبر :
امتیاز از 1 تا 5 : 4
تعداد بازدید : 1

منبع خبر : خبرگزاری کتاب ایران
موضوع : کل اخبار

copyright © 2018 by blogblog
آهنگ عثمان نوروزف فول البوم رمان اسمان مشکی قسمت 11 blogblog.ir blogblog.ir blogblog.ir اهنگ مایا عثمان نوروزف اهنگ ترکمنی گل یارم گل ترجمه آهنگ anla meni دانلود اهنگ عثمان نوروزف سوی منی یارم خواندن رمان ماه مه الود از پرستو.س دانلود اللر چارپ چارپ از عثمان نوروزوف دانلود اهنگ تنها موندم مجتبی الاله آهنگ مایسا جان ترکمنی